تبليغاتX
بانوی ماه و آب

طراح قالب: همـــراز

بانو راننده می شود:)

خوب نه اینکه زیادی غیبت داشتم تصمیم گرفتم باز یه سرکی این طرفا بکشم جبران بشه

باز من اومدم


وای امروز عجب روزی بوداااااااااااااااااااااااااااااااا

بعد از ۴سال گواهینامه گرفتن اقامون به این نتیجه رسیدن که شاید بهتر باشه من خودم با ماشین رفت و امد کنم من از خدا خواسته بهش پیشنهاد کردم که چند جلسه کلاس بگیرم که تو دستم بیاد رانندگی اخه همچی یادم رفته ..اونم قبول کرد و امروز اولین جلسه بودشششششششششش

صبح ساعت ۱۰.۳۰ از جلو خونه حرکت کردیم و خیابونهای تهران و رانندگان گرامیشو با رانندگی افتضاح خود مستفیذ فرمودیم ولی در کل بد نبود خانم که اموزش می داد ازم راضی بود تو جلسه اول

اما خیلی نامردنااااااااا برای من ۱۵ جلسه وجلسه ای ۱۲۰۰۰ تومان حساب کرد کلی دهنم باز موند اما خوب اگه بخوام راننده بشم باید دهنمو ببندم

خلاصه فعلا سرم گرمه و خوش میگذره  ما هی رانندگی می کردیم این اقایون بی اعصاب پشت سرمون بوق بوق بوق منم پرووووووووووووووو انگار نه انگار صدایی می شنوفم


از یکشنبه دخمله رفته خونه دایی بنده لواسون مهمونی دیشب زنگ زدم بهش که دلت برامون تنگ نشده امر فرمودن امشب بریم دنبالش وای که دلم براش یه ریزه شده برای اون چشمای نازش برای لج بازیاش خدا برامون نگهت داره مامانیه من


دیشبم بابت اتفاقی بدی که افتاده بود شوهرم برای اینکه از دلم در بیاره تصمیم گرفت یه شام دو نفره منو مهمون کنه دیشب رفتیم دربند واقعا خنده دار نیست من تو این چند سال پامو در بند نذاشته بودم با اینکه نزدیکه خونمونه خلاصه رفتیم کلی هم شلوغ بود مجبور شدیم ماشینو همون میدون در بند پارک کنیم و بقیه راه رو پیاده بریم ..تا  جایی که پاها و نفسمون یاری کرد رفتیم یهو یادمون افتاد این سر بالایی که تند تند داریم ازش بالا می ریم برگشتی هم داره برای همین باز برگشتیم منم با این کفشای زاقارتم مثله شلا یواش یواش رفتم پایین جاتون خالی یه شامی هم به بدن زدیم بی ممممممممممممزه بودااااااااااااا ولی چون فضا برام خیلی رمانتیک بود به زور از گلوم فرستادمش پایین بعد نم نم بارون گرفت ما هم شامو زیر بارون تناول فرمودیم و به سمت ماشین حرکت کردیم شب خیلی خوبی بود شوهری هم هی از خودش احساسات و صحبتهای عشقولانه در میکرد که خاطرات بد رو از ذهن من پاک کنه


از خدا می خوام خودش شوهرو دخترم و دوستای گلی چون شما رو برام حفظ کنه فقط همین

 


خط خطی شده 87/03/22 16:53 به نگارش بانو ماه و آب | لينك به مطلب |



یه کوله بار شرمندگی

وقتی ادم شرمنده میشه معمولا از چه واژه ای استفاده می کنه

*ببخشید

 

*معذرت می خوام

*عذر خواهی می کنم

شما با هر واژه ای که دوست دارین شرمندگی من رو قبول کنید

واقعا تو این مدت خیلی تحت فشار بودم شرمنده دوستان هستم که دل نگرانشون کردم

ماجرای عید و دعوایی با مادر شوهرم کردیم هنوز دامنش گریبانگیرمونه

تو این تعطیلات گذشته شوهری تصمیم گرفت برای اینکه اب و هوای جفتمون عوض بشه بریم سمت شمال و سرعین ...جای همگی خالی با وجود ازدحام زیاد ولی خوش گذشت بهمون

اما چه فایده که تو این چند روزه همش از دماغم در اومد ...مادر و خواهر شوهرام قیافه گرفتن که چرا نگفتیم رفتیم سفر...یه اتفاق وحشتناکم برام افتاد که حتی یاد اوریشم عذابم میده برای همین نمی نویسم که یادش نیفتم فقط در همین حد می گم که نزدیک بود هوو دار بشم ...گرچه شوهرم کلی ازم عذر خواهی کرده اما من دیگه مثله قبل بهش اعتماد ندارم ...

خلاصه امروز تصمیم گرفتم بیام از دلواپسی درتون بیارم ...نگین بی معرفتم من وقتی اعصابم تعطیله حوصله نوشتنم ندارم

دوستتون دارم رها جون و خاتون مهربون و زهرای عزیزم و محبوبه گلموهمه دوستای مهربونم 

اینم یه عکس که از سفید رود گرفتم

 

 


خط خطی شده 87/03/21 17:56 به نگارش بانو ماه و آب | لينك به مطلب |



سلام

وای که بعد اینهمه مدت چقدر دلم تنگ شده بود

چطورین دوستای عزیزززززززززززززززززززززززززززم قربونتون برم که اینهمه نگرانم شدین

والا تو عید یک ماجرایی اتفاق افتاد که سره فرصت تعریف می کنم

واسه همین خیلی حوصله ندارم شرمندتونم

فقط دیدم اانگاری دارم اذیتتون میکنم گفتم یه پست جدید بزنم بگم زنده ام نگران نباشید بادمجونه بم افت نداره


خط خطی شده 87/02/06 21:54 به نگارش بانو ماه و آب | لينك به مطلب |



سال نو بهار نو بر همگی مبارک

اقبال غلام و بخت فيروزت باد
خورشيد فلك مشعله افروزت باد

در دوره دهر تا كه باشد نوروز
هر روز هزار عيد ونوروزت باد

 

ساله نو را به همه دوستانه عزیز تبریک عرض می کنم


 


خط خطی شده 86/12/28 15:55 به نگارش بانو ماه و آب | لينك به مطلب |



سلااااااااام

تقدیم به همه ی دوستای گل و با صفای خودم

من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم بر دوست
کنج هر دیوارش
دوست هایم بیشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند
شرط وارد گشتن شستشوی دل هاست
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ما این جاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست؟؟؟؟؟؟
 
 
خاتون جونم خیلی خیلی خوشحالم که زندگانی بر وفقه مرادت هست
امیدوارم همیشه ایام شاد باشی و خوش

خط خطی شده 86/12/15 18:34 به نگارش بانو ماه و آب | لينك به مطلب |



ادامه داستان2

بالاخره با بلاگفا اشتی کردم

ادامه داستان ما

ماجرا از این قرار بود که من دانشگاه قبول نشدم و بر خلافه انتظارم خیلی راحت باهاش کنار اومدم

در کنار همسریه گلم بودمو گشت و گذارو تفریح واقعا به جرات می گم بهترین دورانه زندگیم

دورانه نامزدیمون بود

در حین تفریحو لذت بردن از زندگی شروع کردم به درس خوندن

تا اینکه با اصرارهای همسری تصمیم گرفتیم بریم سر خونه زندگیون

برای همسری سخت بود که هر ماه از کا راش بگذره بیاد پیشه من

منم اونجوری اضطرابم کمتر می شدم و با خیال راحتر درس می خوندم

تا اینکه فروردین 1380 ما عروسی کردیم شدم بانوی خونه

زندگی با اینکه خیلی تنها شده بودم بد نبود چون عروس دست و پا چلفتی بودم

تصمیم گرفتیم فعلا برای غذا مزاحم مادر شوهرم باشیم

حقیقتش اصلا بلد نبودم غذا درست کنم

اردیبهشت ماه تصمیم گرفیتم بریم برای ماه عسل کربلا ،هرچند ماه عسل به من خوش نگذشت چون از اول تا اخرش حالم بد بود همه می گفتن مصموم شدم

کلی وزن کم کردم و شده بودم مثل گرچ دیوار سفید و لاغر، با حال نذار

خلاصه از ماه عسل برگشتیم و مصممتر شروع کردم درس خوندن

اما همچنان حالم بد بود شوهری گفت بهتره برم دکتر شاید از عراق مریضیه بدی گرفتم

دکتر رفتیم گفت چیزه مهمی نیست یه مدت بگذره خوب میشم

دارو دادو اما من حالم اصلا بهتر نشد

یکماه گذشت و من همچنان حالم بهتر نشده بود تا اینکه دکتر ازمایش ادرار و خون برام نوشت

وبعد...............................................اینکه من 2ماه باردار بودم

زمانیکه شنیدم انگار سطل ابه یخ رو سر من خالی کردن

چنان زدم زیره گریه که همه با تعجب نگاهم می کردن شوهرمم از من بدتر

2تایی مثل ادمای خلافکار زار می زدیم

اونقدر مادر شوهرو خواهر شوهرم برامون صحبت کردن تا ما اروم گرفتیم

خلاصه دوباره از فکر درس و مشق اومدم بیرون اما اینبار حسابی اومدم بیرون

من هنوز خونه داری یاد نگرفته بودم باید بچه داری یاد می گرفتم

دنیا دوره سرم می چرخید زندگی شده بود مثل خاله بازی

همه برنامه ریزی هامون بهم ریخت

اما راضی بودیم به رضای خدا

دخمله گلم 18/10/1380 ساعت 10 شب بدنیا اومد

الان که فکر می کنم می بینم اگه خدا حانیه رو به من نداده بود من از تنهایی دق می کردم

یه زندگیه خیلی ساده سه تایی با هم بزرگ شدیم

شوهرم 20 و من 18 اونقدرم سخت نبود دخملم انگار شرایطه مامانشو می دونست خیلی اروم بود

مادر شوهرمم خیلی بهم کمک می کرد

هر بار حانیه نصفه شبا بی خواب می شد و گریه میکرد منو شوهرم بالا سرش می نشستیمو زار زار

باهاش گریه می کردیم

اون موقعه مادر شوهرم با صبوری میومدو حانیه رو رو پاهاش میذاشت تا خوابش ببره

هر بار تصمیم گرفتم درس بخونم به خاطره حانیه از خیرش گذشتم

البته بی کارم نشستم رفتم حسابداری خوندم کلی کلاس رفتم

زندگی با شیرینیهاش و سختیهاش می گذره

اما تو همه این لحظات خدا همیشه با من بوده

یادمه وقتی حانیه بدنیا اومد همون روزم زن عموم بر اثر سرطان از دنیا رفت

کسی زیاد نمی تونست پیشم باشه.......دقیقا 2هفته قبل از زایمان من خواهرممم نی نی اولشو بدنیا

اورده بود یعنی تو یک ماه

هم خاله شدم هم مامان..........

شب اول تو بیمارستان (س ز ا ر ی ن شدم)ساعت 3 نصفه شب همه خواب بودن

مامانم خواب بود اما من همه اون 10 روزو نخوابیدم به خاطره درد زیاد

فقط من بیدار بودم یهو دیدم صدای ملچ ملوچی تو اتاق پیچید

با سختی از تخت بلند شدم رفتم بلا سره تخت حانیه دیدیم انگشت شصتشو کرده تو دهنشو داره مک میزنه

با سختی بغلش کردم همونجا ایستاده بهش شیر دادم اونقدر گرسنه بود اما صداش در نمیومد

هنوز این اخلاقو داره یه سره تو یخچاله

هر زمان بلند داد بزنه مامان می فهمم گرسنشه

بببببببببببببببببببببله 7سال گذشته و من اندر خم کوچه های درسم

همه اروزهامو تو حانیه می بینم

 

اینم از داستان ما

بالا رفتیم دوغ بود ژایین اومدیم ماست بود قصه ما راست بود


خط خطی شده 86/11/29 18:18 به نگارش بانو ماه و آب | لينك به مطلب |



از دست این بلاگفا

سلام

خیلی اعصابم خورده باور کنید ۳بار اومدم یک ساعت نوشتم اما این بلاگفای...........

مطلبو ارسال نکرد یا اینترنت سرعتش کم بود هی ارور می داد کلافه شدم

فعلا دیگه حوصله ندارم دوباره تایپ کنم ببخشید

فقط کافیه این مطلب من ارسال بشه اونوقت میرم سر وقت رئیس بلاگفا

فعلا بای بای

 


خط خطی شده 86/11/16 9:40 به نگارش بانو ماه و آب | لينك به مطلب |



خاطرات زندگی 1

به نام توییکه یادت شرف است برای یادکنندگان

 

وبلاگ دوستان و خوندم هر کدوم به نوعی خودشونو معرفی کرده بودن از زندگی شون گفته بودن .

منم تصمیم گرفتم دفتر چه خاطراتمو باز کنم و از دریچه ذهنم

گذشته های تلخ و شیرینه زندگی رو بر روی

 کیبورد منتقل کنم و با کمک تکنولوژی و سلولهای خاکستریه ذهنم

یه متن نوشتاری بوجود بیاد حالا چقدر میتونه مفید باشه من نمی دونم

 اما اینو می دونم که برای خودم خوشاینده امیدوارم

دوستانم خوشششون بیاد

یادمه بهار سال ۱۳۷۹ بود

پیش دانشگاهی میخوندم ترم دوم همه بکوب درس میخوندیم که داشنگاه قبول بشیم

یادمه سال سوم دبیرستان منتقل شدیم مشهد و من دو سال اخر درسمو اونجا بود به هیچی فکر

نمی کردم جز اینکه دانشگاه قبول بشم اونم تهران

بعد از عید بود که برای دوستم خواستگار اومد منم جو گیر شدم با خودم گفتم واسه تنوعم

 بد نیست ادم خواستگار راه بدها

تا اینکه خاله محترمه از تهران تماس گرفتن و فرمودن که می خوان بیان خواستگاری

به مامان گفتم که اصلا حرفشم نزنید پسر خاله فلانه بهمانه نه اصلا

اینجا منظور از فلان بهمان تفاوت سنی برام بیش از ۲ سال مهم بود و تحصیلات بالای لیسانس

از من انکارو از اونام اومدن به یه چشم بهم زدن منو عقد کردن به همین راحتی

رو حرف بابام اصلا حرف نزدم

جریان از این قرار بود که اردیبهشت ماه خاله اینا از تهران اومدم مشهد واسه اینکه بدونن مزه دهن

ما چیه؟

بابام شدیدا راضی بود منم که مسخ شده بودم به اینکه مجبور نیستم مشهد بمونم میرم تهران

همونجا هم شوهر و هم زندگی و هم درس دیگه چی میخوام همش رفاهه

خلاصه بلافاصله عقدم کردن که مبادا اگه بانو دانشگاه قبول شد بزنه زیره حرفش اخه به حرفه

یه دختر ۱۸ ساله نمیشه اعتماد کرد

ما محرم شدیم فوری هم تو شناسنامه ثبت کردن حالا که فکر می کنم چقده خنگ بودما

نه نازی نه ادایی

بله من شوهر کردم بدونه اینکه فکر کنم ازدواج یعنی چی

جالب اینجا بود که فرداش خاله و مامان دنبال خرید بودن من دیگه بهشون کار نداشتم

درسمو می خوندم چون موقعه امتحانام بود

تیر ماهم کنکور داشتم دیگه اصلا وقت نداشتم اما ازدواج عجب معضلیه واسه درس خونا

چون بعد عقد( جریان عقدمنون فقط ۶نفر میدونستن.هیچ کس از فامیل خبر دار نشد چون خانواده پدریم

شدیدا مخالف بودن مخصوصا پسر عموم خواستگارم بود..... .بهمین خاطر به کسی نگفتیم تا بعد از

کنکور  من) خاله اینا برگشتن تهران و من رفتم تو عالم هپروت

یادم می رفت زنگ بزنم به نامزدم ناراحت میشد وقتی دیدن اینجوریه ۲ماه بعدش جشن گرفتن که

فامیل متوجه بشن و همسر بنده بتونن بیاد پیش خانمشون

دقیقا ۲ تیر ماه مشهد علنی شد اما عجب فلیمه جالبی بازی کردیم ..عجب بازیگرانه واردی بودیم

هیچکس بو نبرد که ما قبلا عقد کردیم

و ۱۰ روز بعد کنکور و وبعد جوابای کنکور و قبول نشدنه من

تا خود خونه اشک ریختم ................یادم نمیره به تو دلم چقده به خودم فحش دادم

ادامه دارد.....................

 


خط خطی شده 86/11/10 20:46 به نگارش بانو ماه و آب | لينك به مطلب |



تقدیم به همسرم

بنویسم ...
 
 دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی

دوستت دارم چون تنها ترین مصراع شعر منی

دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی

دوستت دارم چون زیباترین لخظات زندگی منی

دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی

دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی
 
 

خط خطی شده 86/11/10 15:25 به نگارش بانو ماه و آب | لينك به مطلب |



رویداد در هفته بانو

امروز باز تهران سفید پوش شد

دیشب که برف میومد ...با خودم میگفتم که صبح دخملکو نمی برم مدرسه با اون یخبدونه تو

همون کوچه فرعیه و حالا هم روش برف اومده دیگه حسابی لغزندست

و ۱۰۰٪ من می خورم زمین ...تو همین فکرا خوابم برد و صبح زیره پتو ارزو می کردم ای خدا

برف قطع نشده باشه و مدرسه ها تعطیل باشه .که خوشبختانه به ارزوم رسیدم

این روزا فکرم درگیره خیلی چیزاست

کلی برنامه ریزی کردم برای خودم

الان دارم برای خانه و دکرسیونش کلی چیز میز درست می کنم .

چند وقت پیشا رفتم تجریش یه رو میزیه خیلی زیبا دیدم واقعا چشممو گرفته بود

وقتی قیمتش رو پرسیدم سرم سوت کشید یه رومیزیه ۱X۱  که البته روش کار شده بود ۱۲۰۰۰۰

تومان ....کلی دمغ شدم

ولی بعدش تصمیم گرفتم رو میزیه سادشو بخرم و خودم روش کار کنم شاید به اون خوشگلی نشه

اما خوب امتحانش ضرر نداره

به پیشنهاد دوسته گلم  تصمیم گرفتم دانشگاه علمی کاربردی شرکت کنم

بعد از اینکه با همسرم مشورت کردم دیدم با وقته کمه منو شرایط پذیرشه دانشجو امکانش برام ۱٪

می تونه باشه برای قبولی .همسرم پیشنهاد داد که دانشگاه پیام نور شرکت کنم  از این فراگیرا

حالا ۱۳ اسفند ماه دفترچه هاش میاد ببینم چی میشه

برای عیدم خواهرم اینا می خوان بیان تهران مهمونه ما باشن

الان که فکرشو می کنم می بینم که من چقدر کار داررررررررررررررررررررم

 

در پایان از همه دوستان گلم درخواست دارم برای یه دوست گل خاتون جونم دعا کنید

 که مشکلاتش حل بشه

 

خداوندا تو تکیه گاه مایی

 

 


خط خطی شده 86/11/07 17:12 به نگارش بانو ماه و آب | لينك به مطلب |



This Template Designed By HAMRAZ